الشيخ محمد علي الگرامي القمي

26

مرزها (فارسى)

پرسيدند كه نمىدانيد بگوئيد نمىدانيم و خجالت نكشيد ، « 1 » توجه آن سرور به همين نزاع‌ها باشد . اگر وقتى مىپرسيدند قرآن قديم است يا حادث ، و طرف مورد سئوال در بحث وارد نبوده و نمىدانست ، مىگفت نمىدانم دعوائى نبود ، دو تا نمىدانم كه با هم نمىجنگند . فيلسوفى كه مىگفت عالم قديم است نمىگفت خود عالم خداست ، پس دو تا خدا داريم . او مىگفت عالم مخلوق خداست ولى خلقت زمان نمىخواهد ، خلقت موجود مادى طبيعى ، زمان دارد نه هر موجودى ، مثلا خلق نور ائمه عليهم السلام كه همواره گرداگرد عرش بوده‌اند « 2 » زمان نمىخواهد . و به اصطلاح ، قديم زمانى را مىگفت نه قديم ذاتى را . ولى عوام كه نمىفهميد ، در نزاع دخالت مىكرد و كم كم كار بالا مىگرفت و آنها هم كه دست تكفير كردنشان خوب بود فوراً چماق تكفير را بلند مىكردند . آنكه معتقد به وحدت وجود بود ، نمىگفت ما همه خدائيم بلكه مىگفت حقيقت هستى يكى است ولى مراتب دارد و به اصطلاح مشكك است ما بالاخره چيزى هستيم و وجود داريم خدا هم وجود دارد هر دو وجود داريم ولى ما كجا و او كجا ؟ ما باراده او موجوديم و اوست كه :

--> ( 1 ) - / ولايستحين احد منكم اذا سئل عمالا يعلم ان يقول لا اعلم « نهج البلاغه . » ( 2 ) - / اين جمله در زيارت جامعه كبيره است و يك معناى صحيح فلسفى دارد ، و احاديث ديگرى هم در همين زمينه آمده است ، اجمالا اين تعبيرات اشاره به مراتب پيش از طبيعت آن‌ها دارد كه در مراتب علت بوده‌اند چون هر پديده حادثى بالاخره به اولين ماده ، و آن هم به مجردات بر ميگردد چنان كه در كمالات فعليش هم به مجردات مرتبط است .